ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )

82

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )

( 1 ) تو مردى جنگجو هستى ( و دشمن زياد دارى ) بيرون رفتن تو در اين حال دور از احتياط است ! كعب گفت : اين ابو نائله است ، و ترسى از او بر من نيست ، او كسى است كه اگر مرا در خواب ببيند ( روى محبت و علاقهء كه به من دارد ) حاضر نيست بيدارم كند . زن گفت : به خدا صداى او مرا بوحشت انداخت و بوى شرّ از او استشمام مىشود ؟ كعب پاسخ داد : جوانمرد كسى است كه اگر براى زدن نيزه هم او را بخوانند اجابت كند ! اين سخن را گفته و از قلعه به زير آمد و نزد آن پنج نفر آمده ساعتى در آن دل شب پيش آنها نشست و با آنها گفتگو كرد . ابو نائلة گفت : خوب است از اينجا صحبت كنان به « شعب العجوز » [ ( 1 ) ] برويم و بقيهء گفتگو را در آنجا انجام دهيم ؟ كعب پذيرفت و با آنها به راه افتاد . قدرى كه راه آمدند ابو نائله دست بسر او گذارده بو كرد و گفت : عجب عطرى ! من كه تا كنون عطرى به اين خوشبوئى استشمام نكرده‌ام . بار دوم اين عمل را تكرار كرد ، و بار سوم سر او را در دست گرفت و برفقاى خود گفت : اين دشمن خدا را بكشيد . رفقاى ابو نائلة شمشيرها را فرود آوردند ولى كارى از پيش نبرد ، ابو نائله گويد : يادم افتاد كه در ميان شمشير من كارد تيز و نازكى است ، فورا آن را بيرون آورده و در شكمش فرو بردم و تا پائين شكافتم ، كعب چنان فريادى زد كه تمام قلعه‌هاى اطراف بيدار شدند و آتش افروختند و دانستند كه در آنجا اتفاقى افتاده و با همان ضربت كعب از پا درآمد . تأمل جايز نبود و پس از اينكه از قتل كعب اطمينان پيدا كردند به راه افتادند

--> [ ( 1 ) ] نام جائى است در بيرون مدينه .